روزی آفتاب بر تو خواهد تابید

در سالهای میانی دهه شصت خورشیدی سریالی در برنامه کودک شبکه دو پخش می شد که نامش «جانی جونز» بود. زندگی پسرک انگلیسی یا استرالیایی ده دوازده ساله ای بود که پدرش به جبهه جنگ دوم جهانی رفته بود و کلی از آن صحنه های دلگیر و خاکستری بارانی داشت که  به مذاق من خیلی خوش می آمد. این حال و هوای تنهایی و بی مخاطب بودن هنوز هم در من قوی است و چند سالی هست که بو برده ام احتمالاً بطور رسمی به نوعی افسردگی دچارم.

حدود شش سال پیش این ترانه بدستم افتاد. تازه ام پی تری پلیر خریده بودم و یکروز داشتم حول و حوش خیابانهای فرصت شیرازی و نصرت می چرخیدم که یکهو توجهم بهش جلب شد. ریتم خاکستری آهنگش من را بیاد فضای زندگی «جانی جونز» می اندازد اما متن آبی و آرامش بخشش احساس آدم را رنگ قشنگی می زند.

لینک دانلود

I’ve seen that look somewhere before
your sorrow is like an open door
you’ve been this way for much too long
somebody must have done you wrong
But one day the sun will shine on you
turn all your tears to laughter
one day your dreams may all come true
one day the sun will shine on you
I’ve seen that look so many times
i know the sadness in your eyes
your life is like a wishing well
where it goes, only time will tell
But one day the sun will shine on you
turn all your tears to laughter
one day your dreams may all come true
one day the sun will shine on you
Say goodbye to the lonely nights
say goodbye to the northern lights
say goodbye to cold north winds
say goodbye to the autumn leaves

همیشه بخاطر کم زرق و برق بودن کارهایش و درک عمیقی که از تنها ماندن، عشق و دوستی در چند کار بیاد ماندنی اش به چشم می خورد «گری مور» را دوست داشتم. صدایی داشت صمیمی و اندکی هم نوک زبانی و فکر می کنم با گیتارش بیشتر نقاشی می کرد و تصویر می ساخت تا موسیقی. آفتاب بالاخره به او تابید. او امروز مرد.

بیکاره

من از آن آدمهایی هستم که هیچ وقت «دقیقاً» نمی دانند که چکاره اند یا چه پیشه ای می خواهند داشته باشند. البته وقتی «چیز»ی را بخواهم دیگر مایک تایسون هم جلودارم نیست. اما از بخت خوب یا بد، پیشه در زمره آن «چیز»ها قرار نگرفته و شده ام اینی که الان هستم: یک کم ریاضی و فیزیک، اندکی علوم کامپیوتر، نموره ای فلسفه و جامعه شناسی و در مجموع: علاف!

یک کار از من خوب بر میآید و آن هم زندگی کردن است! توقع زیادی هم ندارم و شاید همین کم توقعی ام بوده که باعث شده صراط مستقیم را در پی نگیرم و در زندگی کاره ای نشوم. همین که سقفی بر سر و تکه نانی در جیب داشته باشم و آنقدری پول که بتوانم خرج و برج کتاب و موسیقی و فیلم و اینترنت را جور کنم و هر از گاهی سفری بروم و دست در جیب بتوانم خلوتکی با خودم داشته باشم بس است. دانش اندکم از دنیای رایانه هم همینقدر بهم می رساند. خدا بده برکت!

اما خودمانیم. امروزها خیلیها را می بینم که چیزی هستند و چیزهای زیادی دارند ولی زندگی نمی کنند. هرچه که هستند برای خودشانند و برای خودشان دارند. اصلاً خوشم نمی آید. آدمی که نتوانند با دیگران بخندد و به دیگران بیندیشد و شانه ای برای گریستنها و تاب آوردنها شریک نکند را اصلاً نمی پسندم. زندگی فقط «داشتنها» نیست. شادی «داشتن» وقتی ناب می شود که مسوولیت «بودن» را در راه بدست آوردن داشته هایت شناخته باشی.

همنفس

کاری ندارم که هستی یا من دوست دارم که باشی… برهان نظم و علیت و فلسفه هم در کتم نمی رود. من زندگیم را از کتابها و مجامع فلسفی و علمی و ادبی آغاز نکرده ام که برای ادامه دادن و به پایان رساندنش نیازی به آنها داشته باشم. با حس کردن آغاز کرده ام و نخستین فریادهایم از سر گرسنگی و سرما و ترس تنهایی بوده. تمام سرگذشتم بر مبنای همین سه حس شکل گرفته و هنوز هم این سه حس هستند که به ستوهم می آورند و آموخته ام برایم سخت و دشوار است که بخواهم برای دوام آوردن و ادامه دادن و آفریدن، اوراق کتابخانه ها و لوله های آزمایشگاه و تلسکوپها را در پی دلیل جابجا کنم. تمام اینگونه مفروضات و معادلات و لوازم، بنا دارند از تو شکلی بسازند مطابق میل خویش و قالبی که در آن حبست کنند تا من نتوانم در نارنجی طلوع و بنفش غروب با تو عشق بورزم و در تو غرق شوم  و مجبور شوم در حجره های تاریک و روشن تاریخ و مکاتب و مذاهب و معابد و مساجد و دانشگاهها بجویمت. به هیچیک اعتمادی ندارم. آنچه هم می گویم و می نویسم و می گویند و می نویسند را تلاش بی سرانجام کلام و قلم می دانم که دوست دارند به یاری احساس برخیزند و ادبیات و فلسفه را علم می کنند تا قالبی دیگر برای به تصویر کشیدن حضورت و به زندان افکندنت بیافرینند. باور دارم تو شایسته تر از آنی که مخاطب قرار بگیری… چه با اسم اعظم بخوانندت و چه تائو بنامند. نمی دانم حضورم روی این توپ دوست داشتنی خاک و آب را مدیون که هستم… موجوداتی از کهکشانی دیگر یا لگدی نثار شده از خدایی غضبناک که شاهکار آفرینشش را با نخستین لغزش از خانه اش به بیرون پرتاب می کند. اما در چند هزار سال گذشته آنقدر فیزیک و شیمی یاد گرفته ام که بدانم تلاقی کدام اتمها به «شکل گیری» می انجامد و دوری کدامینشان به «فروپاشی». و آن حس، همانی که در خنده و درد، در گناه و لذت، در هیجان دیدار و غربت بدرود و در بی صورت ترین صورت وجدان می یابمش، نمی گذارد تصویری از «شکل گیری» یا «فروپاشی» ات داشته باشم و راستش را هم بخواهی اهمیتی هم برایم ندارد! برای من تو «هست»ی. نه بخاطر اینکه می گویند و می خوانند و می بینند و قربانی ات می کنند و می میرند و می کشند و تکفیر می کنند و قربان صدقه ات می روند و التماست می کنند و به یاری تصاویرت تمام ضعفها و لغزشها و آزمندی هاشان را نقاب می نهند. نه. برای من تو آنقدر «هست»ی که در بخار نفسم در حاشیه رود یخزده سن لوران و در چشمک زدن چراغ گردان آمبولانسی که غروب منجمد آخر هفته را رنگ می زند، به آسمان و درخت و انسان چشم بدوزم و دوستت داشته باشم.

رومیو پاپا و سقوط مسوولیت

ایران که بودم کارم ایجاب میکرد که هر از گاهی به مأموریت بروم. خیلیهاش هم با هواپیما بود. بنا بر مطالعات و رشته تحصیلی و داشتن آشنایانی در صنعت هوانوردی ایران، خیلی از هواپیماهای «هما» را به نام می شناختم. منجمله مرحومه رومیو پاپا را.

کمتر شده که از پرواز بترسم. یکبارش سال 75 بود که چله زمستان با فوکر 28 «آسمان» از سنندج می آمدیم و اوضاع بدجوری خیط بود. اولین مسافرت دو نفره با همسرم بود و چیزی نمانده بود جوانمرگ شویم. کلی حفظ ظاهر کردم و در گوشش قصه گفتم که این تکانها عادی اند و بخاطر کوچکی جثه این فالکونهاست ولی می دانستم که نبودند. به خیر کذشت. نشستیم و باد بهمن مهرآباد که به صورتم خورد، خدا را شکر کردم. دفعه دوم  سال 78 بود که از اهواز بر می گشتم و گمانم با همین رومیو پاپا … که همسن بودیم. از روی اصفهان تا تهران احساس بدی به من دست داد. تکانهای هواپیما غیر عادی بودند. بی رودربایستی ترسیدم. خیلی هم ترسیدم. بوئینگ 727 یکی از امن ترین هواپیماهای دنیاست ولی خوب می دانستم وسیله ای که سوارش هستم چقدر خسته است. سیمرغ هم اگر بود، به آب و دانه و تیمار احتیاج داشت که بهش نمی دادند و آخرش هم از پا افتاد.  گمانم با کاپیتان دادرس هم پرواز کرده بودم. از بوشهر یا شیراز.

رومیو پاپا با همه ملوسی زنانه اش، خوب مردانگی کرد و بیشتر از 36 سال همسفرانش را لنگ نگذاشت. آنهایی که دو شب پیش داشتند به ارومیه می رفتند هم شاید خسته بودند. آنهایی که موبایلهایشان را در مهرآباد خاموش کرده و گفته بودند که کمتر از یکساعت دیگر از ارومیه بقیه حرفشان را خواهند گفت شاید نمی دانستند که پرنده شان از نفس افتاده. زمان برای ما ادامه یافت و آنها در پریشب ایستادند. از مهمانداری که جملات تکراری قبل از پرواز را می گفت و کاپیتان که چکهای قبل از تیک آف را می کرد و نه نفر بقیه کروی پرواز بگیر تا قریب به 100 مسافری که با یک حساب سر انگشتی و در نظر گرفتن متوسط بسیار پایین پنج نفر به ازاء هر انسان، دستکم 500 فامیل و دوست و آشنا داشته اند که هریک به طریقی از بود و نبودشان تأثیر می پذیرند.  همه آنها قرار بود بمیرند. درست مثل من و تو. مگر کسی قرار است تا ابد بماند؟ اما در جامعه ایران چیزی لای دست و پای دین و فلسفه گمشده است. هیولایی نامریی که فقط در عرصه راه و ترابری مثل ضحاک سالانه جام جان بیست و اندی هزار قربانی تصادفات جاده ای و چهار هزار و خرده ای از راکبین موتورسیکلت را سر می کشد و کسی هم ککش نمی گزد. اجاق گاز و بخاری و آبگرمکن و سیمکشی برق و چندین چیز غیر استاندارد دیگر بماند پیشکش. بیخودی فکر بد نکنید که من موجود سیاسی نیستم. اسم آن هیولا هم تحریم نیست. نامش «بی مسوولیتی» است که بدجوری گریبانگیرمان شده. مسوولیت را تا جایی می پذیریم که آتشکی زیر دیگمان باشد و آبمان ولرم. بقیه اش چی؟ پاسخ را عرض می کنم: «گور باباش!! به من چه که همسایه ام چه می کند؟ این بابایی که در یک خودروی بدون ایمنی در حال سفر در یک جاده بدون ایمنی بوده مگر فامیل من بوده؟ اصلاً آدم هر قدر هم که فقیر باشد و درها برویش بسته، باید عقلش را بکار بیندازد و پیک موتوری نشود! » راست هم می گوید. می شود دروغی گفت، چشمی بر حقیقت فرو بست. حقی پایمال کرد. رشوه ای گرفت. مواد مخدری جابجا کرد… اینهمه کار! حالا یارو می آید و با موتورش کارتن جابجا می کند و مسافرکشی. می رود پراید در پیت و سمند قسطی می خرد و شبانه توی جاده قدیم مسافرکشی می کند و خودش را دم تیغ راهزنان و زیر چرخ کمپرسی می دهد!

«بی مسوولیتی» که در جان ریشه بدواند، آدم یاد می گیرد که چشم بسته هشتصد تا کانال ماهواره ای را در چله زمستان توی بالکن تنظیم کند ولی نداند مجلس کشورش چند تا نماینده و چندین کمیسیون دارد که می شود ازشان بازخواست کرد. آدم از چشم فروبستن خوش خوشانش می شود. لذت شگرفی در زدن خویشتن به کوچه علی چپ می یابد. استعداد فوق العاده ای در «وانمود» کردن در خودش کشف می کند: وانمود می کند که خودروی خوبی دارد می سازد، وانمود می کند که جامعه ظرفیت اشتغال و پویایی اقتصادی دارد، وانمود می کند خدایی دارد که از تماشای سجده او کیف می کند، وانمود می کند که زندگی از این بهتر برای دزدها و کفار و فاسقین و فاجرین است. طبیعی است که در این بازار شلوغ «نمایش»، شرکت فرودگاههای کشور هم دیواری کوتاه تر از «قسمت» پیدا نمی کند و پشت مشیت الهی قایم می شود. مگر کسی جرأت دارد خواست خدا را مورد سوال قرار دهد؟ کفر می گویی؟

همه آنهایی که آنشب رفتند قرار بود بمیرند. درست مثل من و تو و تمام بودنی ها. ولی همگی ما می توانیم شکل دیگری برای مردنمان رقم بزنیم. حتی اگر به خدا هم باور داشته باشی خوب می دانی که او مسوولیتی را به من و تو داد که فرشته ها و کوه از برداشتنش ناتوان بودند.

ما درسمان را خوب بلدیم: وانمود می کنیم که انسانیم.

از «بودن» تا «شدن»

این دماغ من را که می گرفتی، زیق و زاقم درباره کشک بودن دنیا و ناپایداریش از باقی سوراخهای تنم می زد بیرون و تازه… گمان می کردم غیر از خودم فوقش سه چهار نفر دیگر از این شکنندگی دنیا باخبرند!! و داشتن این نگاه به زندگی این جهانی، شاید از پس لرزه های عبور مرگ از نزدیکی ام بود و بلکه هم بابت روزهای مکرر تنهایی و حرف زدن با دیوار و درخت بود که با تربیت «خدا ترس» و سختگیریهای مذهبی همراه شده بود و خیلی از سالهای زندگیم را در کام تیره خویش فرو برد.

باری، حدوداً پنج سال پیش بود که روزی مجموعه از کاستهای ام پی 3 شده زنده یاد شاملو به دستم رسید. سالها بود که با شاملو آشنا بودم و اولین باری که صدایم را روی نوار ضبط کردند، سال 57 بود که شعر «بیابان» را با آوای کودکانه ام جیغ جیغ می کنم. «سکوت سرشار از ناگفته هاست» که با موسیقی کم نظیر شادروان بابک بیات شاهکاری بود و هست و سالهای نوجوانیم را ارغوانی می کرد و چند سال بعدش «چیدن سپیده دم» آمد که مانند کار قبلی، ترکیبی سه گانه بود از نگاه مارگوت بیکل به زندگی، ترجمه آزاد و صدای گرم شاملو و موسیقی بابک بیات. سال 72 کاستش را خریدم 170 تومان و دادمش به کسی که خیلی دوستش داشتم اما قسمت بود یا چیز دیگر… نمی دانم. تا همین پنج سال پیش بهش گوش نکرده بودم. بهتر بگویم: گوش داده بودم ولی نشنیده بودم پیامش را.

«شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به ناپایداریش

در جرئت «تو» شدن ،در شجاعت «من» شدن 

در شهامت شادی شدن 

در روح شوخی

در شادی بی پایان خنده 

در قدرت تحمل درد 

نهفته است» 

و انگار که ناگهان دستگیرم شده باشد که بزرگترین راز، همین بی آلایش ترین حقیقتی است که به استخری می ماند و هر لحظه در حال غوطه خوردن در آنیم: زیستن. که سرشار است از بدست آوردنها و از دست دادنها و خندیدنها و دلهره ها و در سوگ نشستنها و سخت متناسب با نامش: زندگی کردنها. و همین زندگی زلال و ساده چقدر تنگ و نازیستنی می شود برایم اگر در همین دایره بسته «بدست آوردنها و از دست دادنها و خندیدنها و دلهره ها و در سوگ نشستنها» که من «بودن» می ناممش بمانم و جسارت سفر و خطر کردن و پویایی بسوی ناپیداهای «شدن» را نداشته باشم. «شدن»ی که هر بار یافتنش، حس باشکوه آزادی به آدمی می بخشد و با افقی بنفش و ارغوانی، انگیزه درنوردیدن مرزی دیگر در دوردست را به رگان «بودن» آدمی تزریق می کند.



ترس

و این ترس از آنهاش نیست که بخواهی در برابرش چشمانت را ببندی یا به آغوش پدری، مادری، همسر و فرزندی یا دوستی پناه ببری. ترسناک ترین چیزش هم همین است که بی چهره است و هارت و پورت و دادار دودور ندارد. نشسته ای و داری برای خودت حال می کنی که هیچ معلوم نیست بی هوا از کجا پیدایش می شود و می بردت به قلمرو بادها و سوز سرما و وهم تاریکی و بی کسی و … بی چرایی.

از «تنهایی» می گویم.

من از نان سفره کارمندی دولت و آموزش و پرورش بزرگ شده ام و این خاصیت « حرف شنوی از مافوق» که از ویژگیهای زندگی کارمندی است، در خونم پیدا می شود ولی از شما چه پنهان که خودم را آدم ترسویی نمی دانم. کم در زندگیم نترسیده ام اما حساب «ترسیدن» را از «ترسو» بودن جدا می دانم که در ذهن یک انسان، «ترس» از نادانی سرچشمه می گیرد و انسان جسورانه به «اندیشیدن» دست میزند و پس از ورزیدن آن ترس در کوره فکر و تجربه، فرمان واکنش را از خرد خویش دریافت می کند. شاید این فرآیند دو ثانیه بشود شاید هم دو سال! ولی داستان «ترسو» مثل یک انسان عادی نیست. در ذهن او «ترس» از نادانی آغاز می شود و از آنجایی که جسور نیست، از روی مغزش جستی می زند و دوباره به خانه نخست: «نادانی» باز می گردد و ازینروست که وحشت در ترسوها ریشه دوانده و جاودانه شده.

باری، من هم در زندگیم زیاد ترسیده ام. خیلی وقتها دمم را لای پایم گذاشته و جیم شده ام. چند دفعه ای هم از سر بی کله گی به حماقت دست زده ام ولی این یکی را کاریش نمی شود کرد. آنقدر خوفناک هست که پس از سی و دو سه سال مبارزه جانانه و با کله توی شکمش رفتنهایم، با ساعتهای متمادی در خانه تنها ماندنها و تنها پریدنها و درد مرگ را تنهایی چشیدنها و تنها به کوه و دره رفتنها و تنها سفر کردنها و تکی درس خواندنها وتنهایی مهاجرت کردنها و تنهایی در غربت گز کردنها، باز هم می آید و در گوشه ای گیرم می اندازد و مچاله ام می کند. ترس تنها ماندن در سیستمی ناپایدار آکنده از اتمها و مولکولها و رنگها و بادها که در سیری پر شتاب رو به زوال می رود و تو و آرزوها و دوست داشتگان و دوستداران و خاطره ها را نیز بدنبال خویش می کشاند.

چهارسال و اندی پیش مطلبکی نوشته بودم درباره خدا. امروزها بیشتر از هر گاه دیگری به نوشته های آنروزم باور دارم. می خواهیم خدا بنامیمش یا تائو. یهوه یا یزدان. الله یا هرچیز دیگر. امشب می روم و پیدایش می کنم و می گذارمش همین دور و برها. آن ایده هرچه که بود، چیزی بود که وقتی هفته گذشته در باشگاه چشمانم سیاهی رفت و در حالتی بین بیهوشی و NDE شدن، گذر صداها و رنگها را در چاهی سیاه و بی انتها از اطرافم حس می کردم، درست پس از باز کردن چشمانم آنرا بیاد آوردم: جهانی که بدون تصور وجود خدا سخت تاریک است.

از بوی خاک

در اوج بی تصمیمی، هنگامی که از مبارزه برای «به دست آوردن» خسته ای و هراس «از دست دادن» در جهانی بدینسان ناپایدار فرسوده ات کرده، وقتی اندیشه زوال تدریجی تمام دوست داشته هایت (اعم از انسان و طبیعت) مانند خوره روحت را میجود و آرام آرام از پای در می آوردت، در ثانیه ای که حس میکنی به درک نسبتاً دقیقی از این حقیقت رسیده ای که شدیدترین ستمها را آدمیان خود بر خویشتن روا می دارند…

به خاک بیندیش.

به قلب خاموش و به ظاهر سرد زمین، این مادر همگان. که با چه شکیبایی، لایه به لایه بر توده مذاب و آتشبار درونش نقاب می کشد و رخ به کوه و دریا و کویر و جنگل و آبشار می آراید تا ما را از خاک برویاند و سیر و شاد نگاهمان دارد و هزاران هزار سال است که بی ادعا، سنگینی گامها و ارابه ها و زرهپوشهایمان را صبوری می کند تا دوباره روزی به آن بازگردیم و معنای رویش را در قالبی دیگر از اشکال بی شمار ماده به جشن بنشینیم.