ایران که بودم کارم ایجاب میکرد که هر از گاهی به مأموریت بروم. خیلیهاش هم با هواپیما بود. بنا بر مطالعات و رشته تحصیلی و داشتن آشنایانی در صنعت هوانوردی ایران، خیلی از هواپیماهای «هما» را به نام می شناختم. منجمله مرحومه رومیو پاپا را.
کمتر شده که از پرواز بترسم. یکبارش سال 75 بود که چله زمستان با فوکر 28 «آسمان» از سنندج می آمدیم و اوضاع بدجوری خیط بود. اولین مسافرت دو نفره با همسرم بود و چیزی نمانده بود جوانمرگ شویم. کلی حفظ ظاهر کردم و در گوشش قصه گفتم که این تکانها عادی اند و بخاطر کوچکی جثه این فالکونهاست ولی می دانستم که نبودند. به خیر کذشت. نشستیم و باد بهمن مهرآباد که به صورتم خورد، خدا را شکر کردم. دفعه دوم سال 78 بود که از اهواز بر می گشتم و گمانم با همین رومیو پاپا … که همسن بودیم. از روی اصفهان تا تهران احساس بدی به من دست داد. تکانهای هواپیما غیر عادی بودند. بی رودربایستی ترسیدم. خیلی هم ترسیدم. بوئینگ 727 یکی از امن ترین هواپیماهای دنیاست ولی خوب می دانستم وسیله ای که سوارش هستم چقدر خسته است. سیمرغ هم اگر بود، به آب و دانه و تیمار احتیاج داشت که بهش نمی دادند و آخرش هم از پا افتاد. گمانم با کاپیتان دادرس هم پرواز کرده بودم. از بوشهر یا شیراز.
رومیو پاپا با همه ملوسی زنانه اش، خوب مردانگی کرد و بیشتر از 36 سال همسفرانش را لنگ نگذاشت. آنهایی که دو شب پیش داشتند به ارومیه می رفتند هم شاید خسته بودند. آنهایی که موبایلهایشان را در مهرآباد خاموش کرده و گفته بودند که کمتر از یکساعت دیگر از ارومیه بقیه حرفشان را خواهند گفت شاید نمی دانستند که پرنده شان از نفس افتاده. زمان برای ما ادامه یافت و آنها در پریشب ایستادند. از مهمانداری که جملات تکراری قبل از پرواز را می گفت و کاپیتان که چکهای قبل از تیک آف را می کرد و نه نفر بقیه کروی پرواز بگیر تا قریب به 100 مسافری که با یک حساب سر انگشتی و در نظر گرفتن متوسط بسیار پایین پنج نفر به ازاء هر انسان، دستکم 500 فامیل و دوست و آشنا داشته اند که هریک به طریقی از بود و نبودشان تأثیر می پذیرند. همه آنها قرار بود بمیرند. درست مثل من و تو. مگر کسی قرار است تا ابد بماند؟ اما در جامعه ایران چیزی لای دست و پای دین و فلسفه گمشده است. هیولایی نامریی که فقط در عرصه راه و ترابری مثل ضحاک سالانه جام جان بیست و اندی هزار قربانی تصادفات جاده ای و چهار هزار و خرده ای از راکبین موتورسیکلت را سر می کشد و کسی هم ککش نمی گزد. اجاق گاز و بخاری و آبگرمکن و سیمکشی برق و چندین چیز غیر استاندارد دیگر بماند پیشکش. بیخودی فکر بد نکنید که من موجود سیاسی نیستم. اسم آن هیولا هم تحریم نیست. نامش «بی مسوولیتی» است که بدجوری گریبانگیرمان شده. مسوولیت را تا جایی می پذیریم که آتشکی زیر دیگمان باشد و آبمان ولرم. بقیه اش چی؟ پاسخ را عرض می کنم: «گور باباش!! به من چه که همسایه ام چه می کند؟ این بابایی که در یک خودروی بدون ایمنی در حال سفر در یک جاده بدون ایمنی بوده مگر فامیل من بوده؟ اصلاً آدم هر قدر هم که فقیر باشد و درها برویش بسته، باید عقلش را بکار بیندازد و پیک موتوری نشود! » راست هم می گوید. می شود دروغی گفت، چشمی بر حقیقت فرو بست. حقی پایمال کرد. رشوه ای گرفت. مواد مخدری جابجا کرد… اینهمه کار! حالا یارو می آید و با موتورش کارتن جابجا می کند و مسافرکشی. می رود پراید در پیت و سمند قسطی می خرد و شبانه توی جاده قدیم مسافرکشی می کند و خودش را دم تیغ راهزنان و زیر چرخ کمپرسی می دهد!
«بی مسوولیتی» که در جان ریشه بدواند، آدم یاد می گیرد که چشم بسته هشتصد تا کانال ماهواره ای را در چله زمستان توی بالکن تنظیم کند ولی نداند مجلس کشورش چند تا نماینده و چندین کمیسیون دارد که می شود ازشان بازخواست کرد. آدم از چشم فروبستن خوش خوشانش می شود. لذت شگرفی در زدن خویشتن به کوچه علی چپ می یابد. استعداد فوق العاده ای در «وانمود» کردن در خودش کشف می کند: وانمود می کند که خودروی خوبی دارد می سازد، وانمود می کند که جامعه ظرفیت اشتغال و پویایی اقتصادی دارد، وانمود می کند خدایی دارد که از تماشای سجده او کیف می کند، وانمود می کند که زندگی از این بهتر برای دزدها و کفار و فاسقین و فاجرین است. طبیعی است که در این بازار شلوغ «نمایش»، شرکت فرودگاههای کشور هم دیواری کوتاه تر از «قسمت» پیدا نمی کند و پشت مشیت الهی قایم می شود. مگر کسی جرأت دارد خواست خدا را مورد سوال قرار دهد؟ کفر می گویی؟
همه آنهایی که آنشب رفتند قرار بود بمیرند. درست مثل من و تو و تمام بودنی ها. ولی همگی ما می توانیم شکل دیگری برای مردنمان رقم بزنیم. حتی اگر به خدا هم باور داشته باشی خوب می دانی که او مسوولیتی را به من و تو داد که فرشته ها و کوه از برداشتنش ناتوان بودند.
ما درسمان را خوب بلدیم: وانمود می کنیم که انسانیم.
نوشتهشده در دستهبندی نشده
برچسبخورده با ارومیه, سقوط